مرور زندگی من _ 3

بعد شش ماه یعنی اواخر شهریور مادر شوهرم بعد از هزار بار رفتن من به خونه اونا برام مثلاً پاگشا گرفت. بابام عصبانی بود و گفت نریم. ولی من احمق گریه کردم و گفتم اگه نریم بد میشه. ما بدون بابا رفتیم . ولی کاش اون روز به حرف بابام گوش داده بودم  تا  خودم رو کم ارزش نکنم تا شاهد رفتارهای امروزشون نباشم. ( بعد ها گفتن بخاطر مشکلات مالی نتونستیم زود پاگشا کنیم در حالی که همون زمان ها مادرشوهرم یه مدال جواهر خریده بود).

همون روزها جاریم که نامزد بود به خونش رفت. خونه ای که قرار بود دو طبقه باشه و برا هر کدوممون یه طبقه کامل، فقط یه طبقه ساخته شد با دو واحد کوچولوی مجزا. ولی  من ناراضی نبودم چون بهتر از هیچی بود ، بهتر از مستاجری بود. برای عروسی بردار شوهرم باید لباس میخریدم.  خودم لباس به خیاط دادم ، خودم رفتم آرایشگاه و پولش رو دادم. تو عروسیش خاله ها بهم میگفتن ببین چه لباس خوشگلی براش خریدن؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! خجالت میکشیدم بگم همش رو خودم خریدم.

 هر جا میرفتیم و هر چی من لازم داشتم خودم پرداخت میکردم تا حالا که شوهرم رو بد عادت کردم.  حالا که فکر میکنه هر چی برا من و خونه زندگیش میخره وظیفه اش نیست و لطف میکنه.

تو دوران نامزدی یکبار ندیدم همسرم عصبانی بشه یا با کسی دعوا کنه. خیلی خوشحال بودم با کسی زندگی خواهم کرد که خونسرد و مهربونه.

عید قربان شد . اینجا رسمه خانواده داماد برا عروس عیدی میفرستن. اونروز فقط همسرم با یه پارچه خیلی خیلی زشنت کت و دامنی اومد خونمون. فکر میکردم همشون میان ولی زهی خیال باطل.  تو یک سالی که من نامزد بودم فقط و فقط  شب یلدا رو همشون اومدن و برام کادو آوردن. دستشون درد نکنه. حتی هیچکدومشون عیدی هم برام نفرستادن.  همون سال نامزدی ما خواهر شوهرم حامله شد.  نامزدم دوست داشت ما زودتر بریم سر خونه و زندگیمون و من هم حرفی نداشتم. ولی خانواده اش بصورت غیر مستقیم گفتن که باید صبر کنیم بچه خواهر شوهرم دنیا بیاد . ولی شوهرم قبول نکرد.  قرار شد بعد از عید 85 بریم خونه خودمون.  نامزدم هر چی داشت و نداشت رو واسه ساخت خونه گذاشته بود و هزار تا قرض و قوله داشت. پس قرار شد یکی دو روز بریم شمال و بعد برگردیم خونه خودمون. روز 26 فروردین 85 زندگیمون رو زیر یه سقف شروع کردیم. اون روزی که رسیدیم مادر شوهرم شام درسته کرده بود و همه خونه ما جمع شدیم. (خانواده من و نامزدم). از ظرفهای من استفاده نکرده بودن ، همه چی رو از خونه خودشون آورده بود. (بعد ها شنیدم تو فامیل جار زدن کل وسایلی(ظروف و وسایل دیگه) که با شام آورده بودن رو برا من دادن در حالی که همه رو با خودشون بردن). اینجا رسمه وقتی عروس جهیزیه میاره داماد هم با خودش چند تیکه از وسایل خونه رو میاره. نامزدم من آهی در بساط نداشت فقط تونست تلویزیون و موکت برا اتاق خواب خریده بود. پدرش هم دو دست لحاف تشک داده بود. در ضمن وقتی میرفتیم ماه عسل لباس های همسرم رو تو یه بقچه گذاشته بودن و بعدش تو چمدن گذاشته بودن. بعد رسیدنمون مادر شوهرم اون بقچه رو خواست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  موقع رسیدن عروس به خونه داماد معمولاً رسمه گوسفند قربونی میکنند ولی چون مشغول خریدن سیسمونی واسه خواهر شوهرم بودن واسه اینکار به ظاهر پولی نمونده بود.  (قبل از عید ست کالسکه و اینجور چیزها رو گرفته بودن. خواهر شوهرم همه چی برداشته بود. تا رسیدن خونه آغوشی رو برداشت گفت اینم غیر قابل استفاده است فقط دکوره. هیچکسی نگفت اگه بدردنخوره چرا خریدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!). 

ادامه دارد..................

  
نویسنده : هستی ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢
تگ ها :


سالگرد ازدواج

ما ٢۶ فروردین وردین سال١٣٨۴ عقد و درست یکسال بعد یعنی ٢۶ فروردین ١٣٨۵ زندگی مشترکمون رو زیر یک سقف شروع کردیم. مشکلات زیادی داشتیم ولی همیشه در کنار هم بودیم و هستیم و به امید خدا خواهیم بود. امیدوارم همه زوجها همیشه شاد و خوشبخت و سالم باشند.

 

  
نویسنده : هستی ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٦
تگ ها :


گذر زمان

از ابان ماه اینجا نیامدم. شاید با خودم قهرم شاید با دنیا. ولی زندگی در حال گذر هست. از شهریور سال 86 روزگار با من خوب نبوده. از وقتی دایی عزیزم مارو ترک کرد من هی بد میارم. این یک سال و نیم برای من پر بوده از درد و رنج جسمی و روحی. امیدوارم هر چه زودتر این چند روز باقی مانده سال تمام شوند و سال جدید پر از خیر و خوشی وشادی و سلامتی برای همه و من شروع شود.

 

  
نویسنده : هستی ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
تگ ها :


استعفا

بالاخره بعد کلی کلنجار رفتن با خودم اواخر مهر ماه استعفا دادم و فعلاً به شغل شریف خانه داری مشغولم. دسترسی به اینترنت ندارم. خبر خاصی هم نیست. دلم برای همه دوستای گلم تنگ شده. همتون رو دوست دارم.

  
نویسنده : هستی ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱
تگ ها :