جمعه تولد همخونه هست. چند روزیه هی میخواد یه جوری تولدش رو گوشزد کنه. امروز بهش گفتم بیا بریم برات کادو بگیریم. تو ماشین یادم افتاد پبجشنبه هم تولد مامانم هست. گفتم واسه اونم یه چیزی بخرم. باز داد وبیداد راه انداخت که اونا واسه من مگه کادو میخرن ؟؟؟ واسه تولد مامان منم چیزی بخر. ( تا پارسال واسه منو همخونه مامان کادو میخرید ولی از پارسال که پسرم دنیا اومد من ازشون خواستم دیگه واسه ما کادو نخرند) در ضمن پدر و مادر همخونه فقط یکسال اول رو واسه ما کادو تولد آوردند. ولی امسال واسه هر دو تا جاریم کادو دادند ولی روز تولد منو حتی خشک و خالی تبریک هم نگفتند. تولد مادر شوهرم هم آذر ماه هست من مخالف کادو دادن به اون نیستم ولی نباید همخونه انتظار داشته باشه من واسه مامانش کادو بگیریم همونطور که من انتظار ندارم اون واسه مامان یو هیچکدوم از خانواده ام کادو بده. راستی یکی دو سال هست همخونه نه تولد منو تبریک میگه نه کادو میخره.

میدونم تقصیر من هم بود من اصلا نباید پیش اون تولد مامان رو یادآوری میکرد خودم باید مثل زنهای دیگه یواشکی واسه مامان کادو بدم و اصلا به روم نیارم.  میدونید مامان بدون هیچ مراسم با چیزی واسه پسرم لباس و اسباب بازی میخره میدونم نوه خودشه ولی منم دوست دارم لااقل روز تولدش هرچند خیلی کم ولی جبران کنم.

بخاطر روابط من و همخونه و بی توجهی اون به من تو جمع هیچکدوم از خانواده اش هم به من اونطوری که باید احترام نمیزارن و این تقصیر همخونه هست .

دوستای گلم چند سال پیش مشاور هم رفتیم . به جرات میتونم بگم همخونه یه جور دوگانگی داره اونجا طوری خرف زد و با من زفتار کرد که داشتم شاخ درمیاوردم مشاور هم گفتم خانم شما دیگه از یه مرد چی میخواهید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط یه دوربین مخفی میتونه به دیگران نشون بده من چه عذابی میکشم.

  
نویسنده : هستی ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها :


 

پنجشنبه تولد دوستم دعوت بود . با پسرم رفتم کلی خوش گذشت. ساعت 9 قرار بود همخونه بیاد دنبالمون ولی برف شدید و ترافیک سنگین باعث شد ساعت 11 برسه. البته همه مهمونها مثل ما اونجا گیر افتاده بودند. اتفاقا اون روز همسر برادرم شام رو خونه مامان بود و قرار بود ما هم شام اونجا بریم. مامان نگران بود و زود زود با من تماس میگرفت ساعت 10 بهش زنگ زدم و گفتم شما شام بخورید چون معلوم نیست ما کی میرسیم. ساعت 11:30 رسیدیم خونه مامان و همخونه فهمید که اونا شام خوردند. لب به هیچی نزد و ناراحت شد .  در ضمن همسر براردم شب رو قرار بود اونجا بمونه . نمیدونم چرا همخونه با موندن اون  مشکل داره. هر چی پدر و مادرم اصرار کردند ما هم بمونیم ولی من قبول نکردم چون میدونستم اگه بمونیم دوباره قشقرق بپا میشه. ساعت 2 به خونه خودمون رسیدیم خونه ما تو یه شهر جدید نزدیک ت ب ر ی ز هست و من تو راه که خسته شده بودم فقط گفتم راه دوره کاش راه ما هم نزدیک بود. ........ فقط همین هموخنه باز شروع به داد و بیداد کرد و به همه بد و بیراه گفت که چرا منتظر ما نشدند و شام رو خوردند؟؟؟ ( چه ربطی داشت من که نفهمیدم) و من همچنان سکوت کردم سکوتتتتتتتتتتتتتت

توی این خونه ما همراه با برادر همخونه زندگی میکنیم البته تو واحدهای جداگانه. یه ساختمان دیگه هم تو همین شهر با شراکت برادر و خواهر همخونه ساختیم که نقریبا تموم شده. عصر جمعه مادر شوهر و پدرشوهر خواهر همخونه اومده بودند تا خونه پسرشون رو ببینند. (از پنچره این خونه اونیکی خونه دیده میشه). همخونه هم اونا رو از پنجره دیده بود و اومد با عجله به من گفت منم گفت خب من چیکار کنم؟؟؟ ( جدا به من چه ربطی داره اونا اومدن خونه پسرشون رو ببینند!!!!!!) همخونه مثل بمب منجر شد و هر چی از دهنش دراومد گفت. آخر سر گفت پدر و مادر تو حق ندارند بیان خونه ما!!!!!!!!!!

شنبه داشتم تلفنی با مامان صحبت میکردم . همخونه تمام حواسش به من بود که چی میگیم. مامان گفت برادرم با همسرش رفتن پالتو و چند تیکه لباس دیگه واسه شب یلدا بخرند تا هول هولکی نشه و جنس بنجول بهشون نندازند. بعدش مامان گفت برادرم اینا طبقه 2 رو میخوان چون خانمش از صدای باد تو طبقات بالا میترسه (این دقیقا حرفی بود که خواهر همخونه پارسال موقع تقسیم واحدهای ساختمان شراکتیمون گفنه بود) منم به شوخی و خنده به مامان گفتم به داداش بگو اگه همسرش به حرفش گوش نکرد بیاردش به شهر ما چون اینجا صدای باد خیلی خیلی زیاده ....... بعد قطع کردن تلفن دوباره جنگ شروع شد. با لگد به ماشین شارژی که مامان اینا واسه تولد پسرم داده بودند میزد و داد میزد این چیزیه که به ما دادند. میگفت اونا حق ندارند ما رو مسخره کنند!!!!!!!!!!!!! من چک دارم چرا به من کمک نمیکنند پاسش کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بقول یکی از دوستای گلم باید یاد بگیرم دیگه نبینمش و نشنومش این تنها کاریکه میشه کرد. از خدا میخوام بهم قدرتی بده که با صبر و حوصله و روانی سالم پسرم رو خوب و شایسته بزرگ کنم. من دیگه هیچی واسه خودم نمیخوام فقط میخوام پسرم شاد و سالم و بخوبی تربیت بشه همین

  
نویسنده : هستی ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
تگ ها :


 

اینروزا فقط بخاطر پسرم و پدر و مادرم حفظ ظاهر میکنم. نمیدونم چرا زندگی ما اینجور شد و به اینجا رسید. میدونم برای ساختن و خراب کردن یه رابطه هر دو نفر نقش دارند میدونم منم مقصرم ولی من زیاد تلاش میکنم تا بتونم کمی این زندگی رو نجات بدم . به هر دری میزنم ولی همه درها بسته شدند. نمیدونم همسرم چی میخواد و میخواد تا کجا ادامه بده.

زندگی ما با عشق و عاشقی شروع نشد یه ازدواج کاملا سنتی فامیلی بود. راستش من زیاد مایل نبودم ولی نمدونم چرا نتونستم نه بگم. بخاطر فامیل بودن و داشتن شناخت تا حدی پدر و مادرم خیلی راضی بودند.

من از اول عقدم محبت زیادی از همسرم ندیدم . خیلی چیزها و کارها که شاید اون زمان مختصر بنظر میرسید و نادیده گرفته شد روی هم تلمبار شد و به یه عقده بزرگ تو زندگی من تبدیل شد. با ازدواج هر کسی و با دیدن اون روزهای از دست رفته من این عقده هی بزرگ و بزرگتر میشد. اوایل شکایت میکردم و انتظار داشتم همسرم دلداریم بده ولی او همیشه منو محکوم میکرد. انتظار من از شوهرم فقط در حد یه تشکر خشک و خالی بود که تو همه این سالها از اول روز آشناییمون من همه جوره مراعاتش رو کردم و با دار و ندارش ساختم. ولی زهی خیال باطل. من هر شرایطی رو قبول کردم و باهاش ساختم حالا که دیگرون رو میبینم که هر جوری که دلشون میخواد و خارج از توان شوهراشون هست و شوهرانشون هم بهشون عمل میکنند و همسر منم منو با اونا مقایسه میکنه آتیش میگیرم. من از خیلی از چیزهایی که دوست داشتم و هنوز هم دارم بخاطر همسرم و زندگیمون گذشتم ولی هیچ وقت همسرم اینها رو نفهمید یا بروی خودش نیاورد.

 کم کم بیخیال اون روزها شدم و تصمیم گرفتم همه چی رو فراموش کنم.  ولی از روزی که برادرم تصمیم به ازدواج گرفته رفتار همسرم بدتر شده و هر موضوعی رو بهونه میکنه و با من دعوا میکنه. مثلا میگه چرا بابات براش خرید میکنه؟  چرا بابات بهش خونه میده ولی به تو فقط جهیزیه دادن؟ چرا فلان ؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  انتظار داره حالاکه بابا واسه پسرش عروسی گرفته باید همه به ما خونه بده هم خرج خونمون رو.

چند بار با مادرش صحبت کردم . هزاران بار با خودش منتطقی حرف زدم ولی هیچ فایده ای نداره. دلم برا پسرم میسوزه با اینکه پانزده ماهه هست ولی خیلی چیزا رو خوب درک میکنه. وقتی دعوا شروع میشه آروم میشینه و ما رو نگاه میکنه اون لحظه دلم میخواد خودمو دار بزنم. بعد دعوا که همیشه با گریه من تموم میشه میاد و دلداریم میده و ناز و بوسم میکنه و با تنفر به باباش خیره میشه.

گاهی فکر میکنم هر کار خدا یه حکمتی داره. خدا نمیخواست من یکی از فرشته هاشو داشته باشم چون میدونستم لیاقتش رو نداریم. فرشته ای رو با زور از خدا گرفتیم اینجوری اذیتش میکنیم.

اینا رو نوشتم شاید یکی بتونه برا مشکل من راه حلی داشته باشه. میدونم خیلی هاتون خواهید گفت سکوت کن باور کنید چند وقتی هست هر کاری میکنه یا هر حرف نامربوطی میگه سکوت میکنم ولی اون بد تر میشه و تا صدای منو درنیاره اروم نمیگیره.

برام دعا کنید بتونم یه خانه گرم پر از صفا و محبت برا پسرم بسازم.

  
نویسنده : هستی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
تگ ها :


شروع دوباره

بعد از سالها امروز به وبلاگم سر زدم و آرشیوم رو خوندم. به تک تک خوشی های ریز و درشتم لبخند زدم و با روزهای بد گریه کردم. چه روزهایی داشتم.

و این منم زنی سی و یک ساله با کوله باری از تجربه و دلی پر از عشق برای پسر عزیزتر از جانم . بالاخره بعد از کلی دوا و درمان و دعا و نذر من هم مادر شدم. پسر گلم تقریبا یکسال پیش یعنی دقیقا 13 مرداد بدنیا اومد . این پسر ناز و شیطون بهترین و زیباترین و با ارزشترین هدیه ای بود که من در این 6 سال زندگی مشترکم از خدا گرفتم.

روزهای خوب و بد زیادی تو این مدت غیبتم داشتم ولی نتیجه خوب همه این روزها بودن و عشق ورزیدن به پسرم هست و نتیجه بدش رابط خیلی خیلی خراب و داغون من و همسرم. هر روز که میگذره مطمئن تر میشم که من و همسرم به درد هم نمیخوریم و هر روز فاصلمون بیشتر از روز قبل میشه.   

  
نویسنده : هستی ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸
تگ ها :